السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

657

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

نيز به زن بيست درهم داد و او را از صومعه بيرون راند . آن زن بىهدف به راهش ادامه داد تا اينكه مردى را ديد كه مىخواستند او را به دار آويزند . او فهميد كه آن مرد را به خاطر بيست درهم بدهى به دار مىآويزند . آنگاه بدهى مرد را داد و او را رها ساخت . مرد پيمان بست كه در همهء سختىها او را يارى كند . آن دو به راه خود ادامه دادند تا به ساحل دريايى رسيدند . عده‌اى در كشتى كنار ساحل بودند . مرد به آن زن گفت : به انتظار بنشين تا من از اهل آن كشتى غذايى بياورم . آن مرد نزد اهالى كشتى رفت و به آنان گفت : زنى همراه من است كه هيچ زنى را به زيبايى او نديده‌ايد . او را بنگريد و اگر پسنديديد او را به ده هزار درهم به شما مىفروشم . كشتىنشنيان زن را خريدند و مرد سكه‌ها را گرفت و رفت . آنان بر گرد زن حلقه زدند و او را به زور و تهديد به درون كشتى بردند و چون نمىخواستند كسى ديگر به آن زن دست‌درازى كند او را در اتاق جواهرات زندانى كردند . پس آنگاه كشتى دچار طوفان شد و همه كشتىنشينان هلاك شدند و آن زن با قايقى نجات يافت و خود را به جزيره‌اى در درياى سرخ رساند . او در آنجا به عبادت خدا مشغول بود تا اينكه خداوند به يكى از پيامبرانش وحى فرمود كه از پادشاه بخواهد كه به همراه قومش نزد زنى پاكدامن در فلان جزيره بروند و به گناهان خود اقرار كنند تا مورد آمرزش قرار گيرند و بدان‌كه آمرزش از آن من است . پادشاه و ديگر همراهانش با راهنمايى پادشاه نزد آن زن رفتند ولى هيچ كدام او را نشناختند . پادشاه به آن زن گفت : قاضى من ، حكم سنگسار نمودن زنى را صادر كرد و من نمىدانم كه حكمى درست بوده است يا نه ؟ اينك مىخواهم كه براى من طلب آمرزش كنى . زن گفت : بنشين كه آمرزيده شدى . آنگاه شوهر آن زن گفت : من زنى پارسا دارم كه با سفر من مخالفت كرد ولى من به گفته‌اش توجهى نكردم . و به سفر رفتم و هنگامىكه بازگشتم گفتند كه همسرت مرتكب فسق شده است و او را سنگسار كرديم .